این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    وانشات اسمات تنبیه

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    وانشات اسمات تنبیه را از این سایت دریافت کنید.

    سناریوشات I See Red

    DoubleFFicction فن فیکشن های حرفه ای ویکوک - کوکمین - یونمین - نامجین و بقیه کاپل های بی تی اس، به علاوه ی فن آرت

    سناریوشات I See Red

    I See Red

    I See Red قرمز می بینم

    جیمین لبخندی زد و با همون نگاه تشنه به خون وارد اون بار شد. یونگی دوباره اون کار رو کرده بود و جیمین می تونست به راحتی باور کنه. اون اولین باری نبود که قلبش تیکه تیکه می شد.

    گوشه ای نشست و یک کوکتل سفارش داد. پسری که مثل خودش پشت میز نشسته بود نگاهی بهش انداخت و کمی بهش نزدیک شد.

    "خیلی اینجا ندیدمت... زیاد نمیای، نه؟"

    "دلیلی نداره به تو توضیح بدم... سرت تو کار خودت باشه."

    پسر شونه ای بالا انداخت و جرعه ای از بلادی مری ای که دستش بود خورد.

    "نیازی نیست انقدر خشن باشی. ما که همو نمی شناسیم، گفتم شاید

    جیمین پوفی کشید و با بی قراری دستش رو داخل موهاش برد.

    "تو چی می دونی آخه..."

    پسر دستش رو به چونهش تکیه داد و به جیمین خیره شد.

    سفارش جیمین آماده شده بود و حالا اون جام توی دست های جیمین بود.

    "اون دوباره اون کارو کرد... دوباره بهم خیانت کرد... اون فکر می کنه من دوباره می بخشمش و همه چیز رو فراموش می کنم..."

    پسر ریز خندید.

    "خب این کارو نکن... چرا ازش انتقام نمی گیری؟"

    جیمین کلافه تر شده بود و نمی تونست اتفاقی که افتاده بود رو از سرش بیرون کنه.

    "چه انتقامی؟ اصلا براش مهمه؟"

    پسر لبخندی زد و آروم دست مشت شده ی جیمین رو لمس کرد

    "می تونی امتحان کنی. چطوره فقط فراموشش کنی؟ شاید اون لیاقت تو رو نداره..."

    و آروم چونه ی جیمین رو گرفت و لب هاش رو روی لب های وسوسه انگیز جیمین گذاشت. جیمین هیچ حسی به اون بوسه و پسری که داشت می بوسیدش نداشت، اما بوی شدید الکلی که بین لب هاشون در جریان بود، هر لحظه جیمین رو از خود بیخود می کرد.

    با کشیده شدن یقه کتش به عقب اون بوسه شکسته شد و طولی نکشید که جیمین با چشم های قرمز یونگی مواجه شد. انگار عصبانیت کل وجود یونگی رو پر کرده بود و نمی تونست درست تصمیم بگیره. با همون حالت به چشم های جیمین نگاه کرد.

    "چطور تونستی؟"

    جیمین پوزخندی زد و یقه کتش رو رها کرد.

    "همونطور که تو داشتی چند لحظه پیش اون هرزه رد می بوسیدی! از این به بعد زندگی من به تو هیچ ربطی نداره... دست از سرم بردار."

    و بدون اینکه چیزی بگه از اون بار بیرون زد. یونگی بدون اینکه وقتش رو تلف کنه دنبالش رفت در حالی که جیمین توی خیابون به سمت خونه به راه افتاده بود اخمی کرده بود و یونگی رو نادیده می گرفت. یونگی عصبی شد و بالاخره مچ دست اون پسر لجباز رو گرفت و با شدت اون رو داخل یک کوچه ی بن بست انداخت.

    "بهم گوش کن! بذار برات توضیح بدم..."

    یونگی صورتش رو به سمت دیگه ای چرخوند.

    "همه چیز واضحه یونگی. نیازی به توضیح نداره..."

    یونگی پوفی کشید.

    "اون دختر بود که منو بوسید. من نمی خواستم ببوسمش، اون خودش رو بهم تحمیل کرد."

    جیمین نیشخندی زد.

    "چطور ممکنه یونگی شی؟ تو دل بزرگی داری، نکنه می خوای بگی اون توی دلت جا نمی شه؟"

    یونگی لب هاش رو روی هم فشار داد و چشم غره ای به پسر عصبانی ای که به دیوار پین کرده بود انداخت.

    "پس خودت چی؟ خیلی آگاهانه و مشتاق داشتی اون آشغال رو می بوسیدی!"

    جیمین اخمی کرد. کمی سر مست و عصبانی بود و نمی تونست درست تمرکز کمه و جواب بهتری بده.

    "اما تو باعثش بودی!"

    یونگی پوزخندی زد و ته دلش از اون حرف خوشش اومد. پس جیمین حسودی کرده بود!

    با یک حرکت یونگی دست جیمین رو کشید به سمت ماشینش رفت. دیگه به اصرار های جیمن توجهی نکرد و اون رو داخل ماشین انداخت.

    "امشب این موضوعات رو فراموش می کنیم. اما قبلش باید یک چیزی مشخص بشه."

    جیمین اخمی کرد ودیگه با یونگی حرفی نزد.

    جیمین با اخم بزرگی به بیرون پنجره خیره شده بود و حتی برای یک ثانیه هم حاضر نبود سرش رو برگردونه و نگاهی به یونگی بندازه.

    وقتی بعد از ۵ دقیقه رانندگی وحشتناک، بالاخره به خونه ی یونگی رسیدن، جیمین از ماشین پیاده شد و خواست راهشو بکشه و به سمت خونه ی خودش بره، اما یونگی دوباره با تمام قدرتش مچ دستش دوست پسر کیوت و لجبازش رو گرفت و به سمت داخل ساختمون راه افتادن.

    وقتی وارد آسانسور شدن جیمین دوباره پشتش رو به یونگی کرد و تا حد ممکن به لجبازیش ادامه داد. یونگی با ملایمت به جیمین نزدیک تر شد و خیلی آروم دست هاش رو دور کمر اون پسر حلقه کرد.

    "هنوز باهام قهری؟"

    "فکر نکن این بارم با چند تا حرف قشنگ احمق می شم و می بخشمت... من دیگه نمی تونم بهت اعتماد کنم."

    یونگی یوزخندی زد و گاز آرومی از لاله حساس گوش دوست پسرش گرفت.

    جیمن با عصبانیت برگشت و سیلی ای به صورت یونگی زد.

    "مین یونگی، هرگز حتی جرئت نکن منو با اون هرزه ها مقایسه کنی!"

    یونگی بابت اون سیلی هنوز توی شوک بود. جیمین صداش رو بالا تر برد و ادامه داد.

    "به کی باید حسودی کنم؟ به اون هرزه ای که هر وقت اراده کنه می تونه یکی مثل تو رو داشته باشه؟ من ناراحتم... دارم ازت متنفر می شم... دارم از حماقت خودم متنفر می شم... اینو بفهم!"

    یونگی بالاخره به خودش اومد و متوجه هورمون هایی که هر لحظه چشم ها و صورتش رو قرمز تر می کردن شد. عصبانیت داشت تبدیلش می کرد به همون یونگی ای که هرگز دوست نداشت جیمین ببینه اما دیگه خون جلوی چشم هاش رو گرفته بود. قرمز می دید!

    با زور دست جیمین رو کشید در خونه رو باز کرد. یونگی دیگه به چیزی جز سخت به فاک دادن اون پسر گستاخ فکر نمی کرد.

    جیمین هنوز هم سعی می کرد از خونه ی یونگی بیرون بره اما فایده ای نداشت. یونگی در رو قفل کرد و دوباره جیمین رو کشید. با یک حرکت اون پسر رو روی تخت پرت کرد و بلافاصله دست هاش رو با دست بندی که از قبل برای سکس آماده کرده بود به تخت بست. جیمین نگاه عصبانی ای به یونگی انداخت.

    "ولم کن برم!"

    یونگی خنده ی هیستریکی کرد و کت چرم مشکیش رو در آورد.

    روی جیمین خیمه زد و با همون چشم های ترسناک مشغول درآوردن لباس هاش شد.

    با حس هوای سرد توی پایین تنهش جیمین به خودش لرزید و نگاه ملتمس به یونگی انداخت.

    "ولم کن یونگی... من اینو نمی خوام."

    یونگی دوباره خندید و با یک حرکت شلوار و باکسر جیمین رو کاملا در آورد.

    "نباید پسر بدی می بودی جیمین... ددی ازت عصبانیه، پس اگه نمی خوای از این بد تر بشه اون دهن کوچولوت رو ببند و فقط برام ناله کن!"

    منبع مطلب : doubleffiction.blogfa.com

    One shot

    One shot وانشات اسمات 🔞

    One shot

    وانشات اسمات 🔞

    One shot وانشات اسمات 🔞 وانشات اسمات 🔞

    🔞_ با لبایی که مال منه یکی دیگرو بوسیدی .. فکر می‌کنی ب همین راحتی ها میزارم در بری

    کمربند چرمشو در آورد و دور دستش پیچید ..🔞

    _ برو داکی رو تخت بخواب..

    + نه لطفااا درد ... دار ... ههه

    صداشو بلند تر کرد _ گفتم برو رو تختتت

    رفتی رو تخت ولی داکی نخوابیدی ..

    _ نزار حرفمو دوباره تکرار کنم ..🔞

    + لطفااا ... ددی ... این کارو نکن ..

    _ زود باش برگرد ..🔞

    برگشتی و داکی خوابیدی ..

    دستشو آورد و بدنتو لمس کرد ..🔞

    بدنت از ترس می‌لرزید ..

    کوک دستشو آورد سمت سرت

    و دستشو گذاشت رو گردنت 🔞

    لحاف تخت رو محکم گرفته بودی و التماس میکردی

    کوک یجوری شده بود ..

    مثل قبل نبود

    کوک اون دستشو ک کمربند توش بودو برد عقب تا ضربه بزنه ..🔞

    که یهو جیغ زدی و بهش گفتی دست نگه دار کوک

    _ کوک؟ ... چطور جرعت می‌کنی بهم بگی کوک ..

    + ببخشید ... ددی

    _ دیگه باید تنبیه بشی ..🔞

    دستشو آورد جلو و اولین ضربه رو زد ..

    ولی ن با کمربند .. با دستش ی ضربه ی محکم بهت زد که از درد جیغ بلندی کشیدی ..🔞

    _ خب الان ک فکر میکنم .. میبینم ک تو الان دو تا راه داری

    ۱. یا درد میکشی و بعد لذت میبری🔞

    ۲. یا فقط درد میکشی جوابی ندادی ..

    _ فکر کنم گزینه ی ۲ رو ترجیح بدی ..

    کمربند رو دوباره برداشت و خواست بهت ضربه بزنه که داد زدی و گفتی

    + گزینه ی ۱ رو انتخاب میکنم 🔞

    کوک با این حرفت لبخندی رو لبش اومد ..

    و سریع لباساشو جز باکسرش در آورد و لباساتو تو تنت جر داد 🔞

    روت خیمه زد و لباتو شکار کرد 🔞

    لباتو اینقدر محکم گاز گرفت که احساس خون مردگی رو تو لبات حس میکردی ..🔞

    جیغ خفه ای تو دهنش کشیدی ..

    بند سوتینتو باز کرد ..🔞

    روی سینه هاتو با دستات پوشوندی ..

    _ بیب نکن دیگه ... این ددی مشتاقه که طعم بدنتو حس کنه

    دستتو از دو سینه هات بر نمیداشتی

    _ مجبورم دستاتو ببندم ..

    ی طناب آورد و دستاتو به تخت بست و کیس مارک های بزرگی رو تنت گذاشت ..🔞

    سینه هاتو تو دستاش گرفت و فشارشون داد ...

    ناله ریزی کردی ..

    _ بیب ناله کن ناله هاتو دوست دارم

    تک سینتو گاز گرفت و باهاشون ور رفت ..🔞

    تو فقط ناله میکردی ..

    دستشو برد سمت کش شلوارت و اونو سریع در آورد ..

    فقط شورت تنت بود ..🔞

    عضو بزرگش از روی باکسرش معلوم بود ..🍆

    نفس خفه ای کشیدی و تفت رو قورت دادی ..

    اومد جلو و دستشو سمت شورت مخملی صورتیت برد ..🔞

    اونو آروم در آورد ..

    _ بیب پاهاتو باز کن ..

    پاهاتو باز نمیکردی ..

    _بیب اگه پاهاتو خودت باز کنی قول میدم کمتر درد بکشی

    پاهاتو باز نمیکردی ..

    _ باشه حالا ک اینطور شد قول میدم که خیلی محکم ضربه بزنم 🔞

    دستاشو برد لای  پاهات و سریع بازشون کرد

    دستاش خیلی قوی بودن ..

    _ بیب چون بار اولته با انگشت شروع میکنم🔞

    انگشت اولو تا ته واردت کرد که جیغ بلندی کشیدی

    _ این به خاطر اینکه بهم دروغ گفتی 🔞

    + ترو خدا ... خیلی ..ی ... درد ... دارهعه

    انگشت دومو واردت کرد که جیغ بلند تری کشیدی🔞

    انگشت سومو واردت کرد ..

    _ بیب خیلی تنگی .. چجوری میخوای مرحله ی دومو تحمل کنی ..🔞

    تو فقط جیغ میزدی

    انگشتاشو ازت در آورد ..🔞

    _ ا/ت بیشتر ناله کن ..

    کوک باکسرشو در آورد تو سریع پاهاتو بستی ..🔞

    _ بیب پاهاتو باز کن دیگه ..

    پاهاتو باز نمیکردی

    کوک یه پاتو بالا برد و محکم واردت کرد 🔞

    نزاشت بهش عادت کنی و شروع کرد به حرکت دادنش 🔞

    تو فقط ناله میکردی ..

    +ددی ترو خدا ... یکم ... یواش تر

    بعد از نیم ساعت کوک خسته شد و ازت بیرون کشید ..🔞

    خیلی درد داشتی ... کوک ارضا شده بود ولی تو هنوز ارضا نشده بودی ..🔞

    کوک متوجه شد که ارضا نشدی ..🔞

    _ به پشت بخواب ..🔞

    + ددی .. ی ... لطفا خیلی درد دارم

    صداشو بلند تر کرد

    _مگه نشنیدی میگم به پشت بخواب

    مجبور بودی به پشت بخوابی ..🔞

    لپ های باسنتو از هم فاصله داد و خونی که ازت اومده بودو پاک کرد ..🔞

    دستشو رو عضو نبض دارت کشید و آروم فشارش داد ..

    ناله‌ی بلندی کردی ..

    عضوشو رو سوراخ تنظیم کرد و واردت کرد که جیغ خیلی بلندی کشیدی 🔞

    دو تا انگشتشو آورد و از جلو واردت کرد

    _ ددی ... ترو خدا .. خیلی خیلی درد داره ..

    ضربه زدنو شروع کرد که از هوش رفتی ..🔞

    _ بیب .. حالت خوبه ؟ چرا ناله نمیکنی؟

    ازت بیرون کشید و اومد بالا سرت ..

    _ ا/ت حالت خوبه ؟ ..

    متوجه شد که زیاده روی کرده ‌‌.. 🔞

    _ ا/ت ترو خدا بلند شو ..

    بغضش گرفته بود .. نزدیک بود گریه کنه ..

    تورو آروم از روی تخت برداشت و سمت وان حموم برد ..

    آب گرومو باز کردو تو رو گذاشت تو وان خودشم اومد توش

    تو وان پشتت نشست و شکمتو مالید ..

    _ بیب بیدار شو .. هنوز نصف تنبیهت مونده 🔞

    زیر شکمتو آروم می‌مالید ...

    تو هنوز بی هوش بودی

    نیم ساعت از بی هوشیت می‌گذشت ..

    کم کم نگران شده بود لباساتو پوشوند ..

    _ ا/ت چقدر لباس پوشیدن برای خانوما سختهه

    بغلت کرد و بردتت سمت بیمارستان

    به بیمارستان رسیدید ..

    رفت جلو تر و تو رو روی یکی از  تختا گذاشت

    دکتر اومد بالا سرت و معاینت کرد ..

    _ حالش چطوره .. خوب میشه .. ؟

    دکتر بهش اهمیتی نداد و گفت

    ~ برای عکس برداری بیاریدش ته سالن دست چپ

    _ جوابمو بده حالش خوبه ..؟ (با بغض)

    ~ خوب میشه ..

    کوک روی زمین نشست و گریه کرد ..

    تو رو بردن تو اتاق عکس برداری و از پایین تنت عکس گرفتن

    دکتر نگاهی به عکسا کرد و آهی کشید

    ~ بیاریدش به اتاقم ..

    کوک جلوی دکترو گرفت

    _ حالش خوب میشه ... تروخدا جواب بده

    (با صدایی گرفته)

    ~ اگه به هوش نیاد شاید لازم باشه که عملش کنیم .. نمی‌تونیم رو عمل تضمین کنیم ..

    صدای گریه ی کوک کل بیمارستانو برداشته بود ..

    اومد تو اتاقی که توش بستری بودی ..

    _ ا/ت ترو خدا پاشو ..

    موهاتو ناز کردو بوسه ای رو لبات گزاشت

    سرشو گذاشت رو سینت و به صدای قلبت گوش داد و آروم خوابش برد ..

    منبع مطلب : jeonmasoume.blogfa.com

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 4 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید