این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    قطع کردن

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    قطع کردن را از این سایت دریافت کنید.

    معنی قطع کردن

    معنی واژهٔ قطع کردن در واژگان مترادف و متضاد به فارسی، انگلیسی و عربی از واژه‌یاب

    فرهنگ حاضر تألیف فرج‌الله خداپرستی می باشد و از تارنمای «دادگان» برگرفته شده است.

    قطع کردن

    واژگان مترادف و متضاد

    ۱. برشدادن، بریدن ۲. گسستن، گسیختن ۳. موقوف کردن ۴. تقطیع ≠ وصل کردن

    جست‌وجوی قطع کردن در واژه‌نامه‌های دیگر

    نگارش معنی دیگر برای قطع کردن

    منبع مطلب : vajehyab.com

    قطع کردن

    معنی قطع کردن - معانی، لغت نامه دهخدا، فرهنگ اسم ها، فرهنگ معین و عمید، مترادف و متضاد و ... در فرهنگ لغت آبادیس - برای مشاهده کلیک کنید

    قطع کردن

    مترادف قطع کردن: برش دادن، بریدن، گسستن، گسیختن، موقوف کردن، تقطیعمتضاد قطع کردن: وصل کردنبرابر پارسی: بریدن، رهاکردن، گسلاندن

    فارسی به انگلیسی

    chop, cut, interject, lop, poll, section, sever, throw

    مترادف ها

    ablate (فعل)

    بریدن و خارج کردن، از بیخ کندن، قطع کردن

    cut off (فعل)

    قطع کردن، جدا کردن، بریدن، زدن، محروم کردن

    cut (فعل)

    قطع کردن، کم کردن، بریدن، زدن، چیدن، گذاشتن، تقلیل دادن، دونیم کردن، برش دادن، پاره کردن، گسیختن، گسستن، تراش دادن، نشناختن، میان برکردن

    disconnect (فعل)

    قطع کردن، جدا کردن، تفکیک کردن، گسستن، منفصل کردن، ناوابسته کردن

    interrupt (فعل)

    قطع کردن، گسیختن، منقطع کردن، حرف دیگری را قطع کردن

    intercept (فعل)

    قطع کردن، جدا کردن، بریدن، جلوگیری کردن، حائل شدن، جلو کسی را گرفتن

    out (فعل)

    قطع کردن، رفتن، اخراج کردن، فاش شدن، خاموش کردن، بر کنار کردن، اخراج شدن

    rupture (فعل)

    قطع کردن، جدا کردن، ترکیدن، گسیختن، گسستن

    burst (فعل)

    قطع کردن، ترکیدن، منفجر کردن، شکفتن، از هم پاشیدن

    cross (فعل)

    قطع کردن، کج خلقی کردن، گذشتن، تقاطع کردن، عبور کردن، قلم کشیدن بروی، روبرو شدن، دورگه کردن، تلاقی کردن، پیوند زدن

    operate (فعل)

    قطع کردن، عمل کردن، بکار انداختن، اداره کردن، گرداندن، راه انداختن، بفعالیت واداشتن، بهره برداری کردن، دایر بودن، عمل جراحی کردن

    flick (فعل)

    قطع کردن، تکان دادن، بریدن

    excise (فعل)

    قطع کردن، مالیات بستن بر، شکافتن

    cleave (فعل)

    قطع کردن، جدا کردن، چسبیدن، پیوستن، شکستن، شکافتن، تقسیم شدن، ور امدن

    fell (فعل)

    قطع کردن، انداختن، بریدن و انداختن، بزمین زدن

    discontinue (فعل)

    قطع کردن، متوقف ساختن، ادامه ندادن، بس کردن

    traverse (فعل)

    قطع کردن، طی کردن، عبور کردن، گذشتن از، پیمودن

    intermit (فعل)

    قطع کردن، گسیختن، موقتا تعطیل کردن، نوبت داشتن، نوبت شدن

    exsect (فعل)

    قطع کردن، بریدن، در اوردن

    excide (فعل)

    قطع کردن، جدا کردن، مجزا کردن

    exscind (فعل) قطع کردن، جدا کردن hew (فعل)

    قطع کردن، بریدن، انداختن

    leave off (فعل)

    قطع کردن، دست کشیدن از

    put by (فعل)

    قطع کردن، اندوختن، طفره رفتن، کنار گذاردن

    retrench (فعل)

    قطع کردن، کم کردن، حذف کردن، از نو خندق ساختن

    skive (فعل)

    قطع کردن، بریدن، چیدن، عدول کردن

    stump (فعل)

    قطع کردن، گیج کردن، بریدن، دستپاچه شدن

    snip off (فعل) قطع کردن

    فرهنگ فارسی

    ( مصدر ) ۱ - بریدن جدا کردن : شاخه درخت را قطع کرد ۲ - حذف کردن انداختن : در اول بیت حرفی از اول آن قطع کنند .

    فرهنگ معین

    ( ~ . کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م . ) ۱ - بریدن . ۲ - مسافت طی کردن .

    واژه نامه بختیاریکا

    تَل بُر کِردِن؛ سَر تی کِردِن؛ قرچنیدِن؛ کرچنیدن

    چیدن

    جدول کلمات

    بریدن, برش

    فارسی به عربی

    استاصل , اقطع , اوقف , خارج , صلیب , ضریبة , قطع

    پیشنهاد کاربران

    بُرش دادن ، برخورد کردن ( در مورد خطوط )

    برش دادن، بریدن

    Break the connection

    مشاهده پیشنهاد های امروز

    معنی یا پیشنهاد شما

    + افزودن عکس و لینک

    منبع مطلب : abadis.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 10 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید